همیشه فکر میکردم اینکه میگن بچه ها فرشته ان واقعن حرف چرتیه ولی از اونجایی که خودم آدم بدبینی هستم اصلن این نظریه مو تحویل نمی گرفتم. اما امروز بعد از کلاس احساس کردم منم نظریه پرداز بدی نیستم.
بودن با بچه ها امروز واقعن تجربه ی جالبی بود. تمام شون، همه ی 14 نفرشون به تنهایی می تونستن یه استالین کامل باشن با رگه هایی از هیتلر! چهره های تک تک شون وقتی فرض میکردن حاکم یه مملکت هستن دیدنی بود. وقتی تصمیم می گرفتن چه چیزایی برای مردم بسازن. وقتی یه ارتش بزرگ درست میکردن که بچرخن و فتح کنن. وقتی با هیچان از برج نگهبانی حرف میزدن و یک قصر خیلی بزرگ که امن ترین جای شهر باشه و ...
اما از همه جالب تر نگاهی بود که به اقلیت های مذهبی که ممکن بود زیر دست شون باشن، داشتن. برخورداشون واقعن حیرت انگیز بود:
- من اونایی که هم دینم نیستن و می کشم.
- دانشمنداشون رو مجبور میکنم همه چی رو به ما یاد بدن، بعدش می سوزونمشون.
- یه جایی براشون می سازم که توش عبادت کنن، وقتی رفتن توش همه شون رو می کشم.
و در حالت های مهربانانه:
- یه جایی بیرون شهر واسه شون می سازم که با ما قاطی نشن.
و با هوش کلاس که میخواست دین رو حذف کنه... و یکی دیگه که میخواست امپراتوری گوگوریو ی جدید رو تاسیس کنه . جالب تر اینکه از تمام این رفتارها در قبال خودشون احساس بی عدالتی و نا امنی می کردن. و یه گوشه هم منی که با دهن باز به این فکر می کردم که خودشیفتگی حتی از اعتیاد هم خانمان سوز تر است. تا این حد که بچه ها هم فکر نیست و نابود کردن ادمای دیگه ان!
پ.ن: به کجا روانیم؟
+ تجربهاي ازسپی در شنبه یازدهم مهر 1388 در ساعت
|