خب... خبر جالبی بود... حس بی حسی دارم که نمی تونم هیچ جوری بفهممش... آدما زود بزرگ میشن و خاطرات شون میشن محو محو...

اصلن چیزی ندارم که بخام بگم... اصلن چی باید بگم...

خوب که فکر میکنم یه کمی، شایدم یه کمی بیشتر از یه کم خوشحالم... از فراموش شدن، از اینکه دیگه خودمو مجبور نیستم مثل احمقا گول بزنم خیلی خوشحالم...

نمیدونم شایدم داره اینجوری میگم که خیالمو راحت کنم... ولی آخه باید یه چیزی بگم. نا سلامتی این فرصت یه روزی مال من بود که البته اعتراف می کنم اصلن فرصت آنچنانی هم نبود.

ولی کلن خوش گذشت. تمام لحظاتش جالب و خوب بودن. حالا که خوب فکر می کنم می بینم  اصلن برام فرقی نمی کنه، واقعن بهش بی تفاوتم. از اینم خوش حالم. :)

اینم یه چیزی بود و بگذشت

+ تجربه‌اي ازسپی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 در ساعت |
 

  

همیشه فکر میکردم اینکه میگن بچه ها فرشته ان واقعن حرف چرتیه ولی از اونجایی که خودم آدم بدبینی هستم اصلن این نظریه مو تحویل نمی گرفتم. اما امروز بعد از کلاس احساس کردم منم نظریه پرداز بدی نیستم.

بودن با بچه ها امروز واقعن تجربه ی جالبی بود. تمام شون، همه ی 14 نفرشون به تنهایی می تونستن یه استالین کامل باشن با رگه هایی از هیتلر! چهره های تک تک شون وقتی فرض میکردن حاکم یه مملکت هستن دیدنی بود. وقتی تصمیم می گرفتن چه چیزایی برای مردم بسازن. وقتی یه ارتش بزرگ درست میکردن که بچرخن و فتح کنن. وقتی با هیچان از برج نگهبانی حرف میزدن و یک قصر خیلی بزرگ که امن ترین جای شهر باشه و ...

اما از همه جالب تر نگاهی بود که به اقلیت های مذهبی که ممکن بود زیر دست شون باشن، داشتن. برخورداشون واقعن حیرت انگیز بود:

-          من اونایی که هم دینم نیستن و می کشم.

-          دانشمنداشون رو مجبور میکنم همه چی رو به ما یاد بدن، بعدش می سوزونمشون.

-          یه جایی براشون می سازم که توش عبادت کنن، وقتی رفتن توش همه شون رو می کشم.

و در حالت های مهربانانه:

-          یه جایی بیرون شهر واسه شون می سازم که با ما قاطی نشن.

و با هوش کلاس که میخواست دین رو حذف کنه... و یکی دیگه که میخواست امپراتوری گوگوریو ی جدید رو تاسیس کنه . جالب تر اینکه از تمام این رفتارها در قبال خودشون احساس بی عدالتی و نا امنی می کردن. و یه گوشه هم منی که با دهن باز به این فکر می کردم که خودشیفتگی حتی از اعتیاد هم خانمان سوز تر است. تا این حد که بچه ها هم فکر نیست و نابود کردن ادمای دیگه ان!

 

 


پ.ن: به کجا روانیم؟

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه یازدهم مهر 1388 در ساعت |
 

دوباره انگار همون قصه های قدیمی قراره تکرار بشه. همون اذیت ها و آزارهایی که هیچ نقشی توشون نداری اما بیشتر از همه تو رو عذاب میدن. هرچقدر هم که سعی می کنی ازش دورتر بشی مدام بهت نزدیک و نزدیکتر می شه. انگار از همون روز اول بهش بسته شدی. درست مثل درختایی که پیوند میخورن و هیچ قدرتی واسه جدا شدن ندارن. متنفرم از این حس بی حسی. از اینکه عاجز بشی از هر فکر و کار درستی. آدمای مختلف، شرایط مختلف، تصمیم های مختلف اما نتیجه های مثل هم. چطور باید جلوشو گرفت، نمی دونم. گاهی فکر می کنی هر چی کمتر باشی، کمتر به سراغت میان. اما هر چی خودتو بیشتر می کشی کنار بیشتر آزارت می دن. انگاری میخوان حتما زجرت بدن.کاش خودت جلوشو بگیری. نذاری دوباره تکرار بشه. دیگه تحملش رو ندارم.

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه دهم اسفند 1387 در ساعت |
 

۱- به تلقین اعتقاد نداشتم. اما بهش اعتقاد پیدا کردم. وقتی گفتم باید بری، چه جالب بود که واقعن رفتی. ازش خوشم اومده. باید تلقین کنم که مردی. کابردش بیشتره. :دی

۲- پارازیت های گاه و بیگاهت رو میذارم به حساب بچگی و حس به رخ کشیدن آب نبات آدامس دارت به یه آدم بزرگ.

۳- می شه کمتر وانمود کنم که آدم خوب و مهربونی ام؟ آخه حالت تهوع پیدا کردم از بس خوب بودم.

+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 در ساعت |
 

   To whom it may concern

It's my appriciate if you would GET LOST

Thanking you before

Sincerely yours

ME

+ تجربه‌اي ازسپی در جمعه بیستم دی 1387 در ساعت |
 

- از گرما کلافه شدم... حس می کنم بیش  از ظرفیت ام آفتاب دیده ام... و باور نمی کنم حتی خدا هم هنوز سرجایش خدایی کند آنهم با حال درست! اصلن تازگی ها دل به خدایی اش نمی دهد انگار. حواس اش نیست و هرچه هم من داد و قال و قیل و فریاد می کنم، انگار نه انگار...

- داشت برام مي خوند كه" چگونه وبلاگ نويسي روشنفكر شويم" ولي من نفهميدم به اون چه ربطي داشت كه به من بگه چي بشو و چي نشو!؟ من چرت و پرت نويسي خودم رو با همين شرايطي كه هيچ كس نمي خونه بيشتر مي پسندم... بي خيال روشنفكري و اين چيزا...

-فوت! فوت! فوت مي كنم كه خاكش بپره... ولي با تمام اين تفاسير بازم پيري و كهنگي خودشو داره... پس بي خيال مدرن شدن اش مي شم. همين جوري بيشتر مي شه دوسش داشت با اخلاق قديمي و به قول بچه ها سگي ش! هاپو مي دوستم!

- از آدمایی که برای خودعزیزی خودشون بقیه رو خراب می کنن هیچ خوشم نمیاد. منم اونقدرها تحمل ندارم که همیشه جلوی دهنمو بگیرم یه جاهایی واقعا بابت کارهایی که نکردم و باید تاوان پس بدم شاکی میشم! خلاصه که بچه ها! مسئولیت پذیر باشید!

- توی طرح درس اش نوشته بود : ایجاد انگیزه:  عکس  /   زمان: ۱۰دقیقه

- راستی خدا منو ببخشه! خدا همه رو ببخشه!

 

+ تجربه‌اي ازسپی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 در ساعت |